• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 82 مهمان آنلاین داریم
خانه گدا نامه گدا نامه
گدا نامه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه, 15 تیر 1391 ساعت 04:13

گدانامه


بنام  خداوند نان  آفرین

خداوند حلق و دهان آفرین

خداوند فرّ و خُداوند جاه

خداوند اشک  و خداوند آه

خداوند زرّ و خداوند سیم

خداوند دریای  اشک یتیم

خداوند آن کاخهای  عدن

پر از خوبرویان سیمین بدن

خداوند این کوخهای عفن

پر از ژنده پوشان رنجور تن

خداوند  گنجینۀ کوه نور

خداوند خیل  گدایان  عور

خداوند دزدان تاراجگر

به مخزن در انباشته سیم وزر

خداوند مامی که بر شیرخوار

دهد جای شهد و لبن زهرمار

خداوند آن باب عور نزار

کِزیده دم کاخ سرمایه دار

خداوند خلّاق شاه و گدا

که کفر است اطلاق این ناروا

خدای سلیمان مور آفرین

خداوند حور و قصور آفرین

خداوندگاران جور و ستم

همه غرق دریای ناز و نعم

دم کاخهاشان سحرگاه دی

گدا کرده ِکز مثل نالیده نی

نوای خدایا خدایای شان

بریده رگ و بند نی های شان

***

شب ژانویه کاخها غرق نور

که عیسی در آن شب نموده ظهور

چراغان نموده زمان و زمین

فروزان تر از قصر خاقان چین

منّور نموده دم و دستگاه

که شرمنده گردیده زان مهر و ماه

که آمد نماند گدا در جهان

ز گرگان رمه ماند اندر امان

که خیل گدایان روی زمین

نگردند از بی نوائی حزین

زمین این لگد خورده مام عزیز

شود از ستمکاره پاک و تمیز

که تا در دم قصر اصحاب زور

نلرزد شب ژانویه لخت و عور

میان دو مخلوق  پروردگار

محبّت شود حاکم و استوار

نه یک تن به کاخی شب و روز مست

هزاران ز هستی و جان شسته دست

نه در دامن پاک  مام زمین

یکی غرق عیش و هزاران غمین

یکی در ثرّیا دگر در سرا

یکی غرق عیش و یکی در عزا

یکی روز و شب پول پارو کند

یکی چون شباویز هوهو کند

یکی طفلش از فقد نان جان دهد

یکی لیره بر شوخ چشمان دهد

خداوندگار واتیکان مکان

سرای همان پابرهنه شبان

که آمد جهان را رهاند ز غم

زداید غم از چهره های دژم

که آمد نماند دلی داغدار

عروسی سر نعش شو سوگوار

مصون سازد از خوف گرگان رمه

بخشکد رگ و ریشۀ  مظلمه

ز تهمت رهد بی گنه مامها

ز تفتیش و تفتین نمّام ها

گدا پروران بزرگ و شهیر

یله داده در قصرها بر صریر

جهان خوارهای گران سایه ها

ز شش سوی بلعیده سرمایه ها

عزیزانشان شاد و فرخنده فال

همه غرق دریای جاه و جلال

قراول یمین و یساول یسار

همه دست بر سینه ها جان نثار

***

سیاهان مفلوک ”هارلم“ مکان

ز سطل زباله ربایند نان

عزیزان و شوخان و دُردانه ها

کنیزان به کنج حرمخانه ها

خداوندگار جهان خوار ها

شکم باره ها گرگها هارها

خداوندگاران کاخ ملل

پزشکان دنیای غرق علل

جهان پر ز انسان مفلوک و عور

که برنامه ریزان در اوج قصور

نشینند بر گرد آن میزها

پر از گونه گون خوردنی چیزها

ز صحرا گوزن و ز دریا نهنگ

ز گلزارها گل ز هر عطر و رنگ

***

خداوند معمار قصر سزار

نرون های آتش مزاج و تزار

به کیهان فراسوده سر زرنگار

ز مرمر تراشان زرد و نزار

به هر قطعه مرمر که استاد کار

به دیوار آن قصر گردون مدار

چو آئینه سائیده صیقل زده

سر انگشت ها زخم و تاول زده

نقوش دل انگیز از کبک و باز

ز هوبرّه و ببر پرکین و آز

نگاریده بس نقش های قشنگ

ز وحش و ز طیر و ز یوز و پلنگ

***

خداوند سرمایه های کلان

بلند آشیان و گشاده دهان

”راکفلر“ و بانک ”چیس مانهاتان“

که عصّار جسمند و صیّاد جان

شکوفنده گل های کاخ سفید

که لرزد در آنجا گدا همچو بید

نریزد مگر توپ گاز و سعیر

زند دم به دم کوس و نای و نفیر

که ریزد به فرق ویتنامیان

گدا محو باید شود در جهان

جهان پایدار است با زورها

به حکّام و بر امپراطور ها

***

واتیکان نشینان عیسی پرست

به دامان مریم گرفته دو دست

که ای مادر مهربان و عطوف

مسیحای پاکیزه جان و رئوف

گدایان نادان بی چشم و رو

ز فرط گدا بازی و های وهوی

خلل وارد آرند بر عیش ما

همه حمله آرند بر جیش ما

بر افکن ز خاک زمین ریشه شان

که نبود به جز های و هو پیشه شان

به جز جفتک اندازی و نق زنی

چه دیده کس از این گروه دنی

***

خداوند قاقم خداوند خز

خداوند سوهان و قطّاب و گز

خداوند عقل ”عَلا“ و ”علَم“

خدای کدو و خدای کلم

دو مکّار مزدور بیگانگان

دو ابلیس مکّار ننگ جهان

دو دلّال زر مسلک کاسه لیس

دو پروردۀ دایۀ  انگلیس

یکی مالک خطّۀ قائنات

یکی لکّۀ خلقت کاینات

یکی از زمان تولّد وزیر

وزیر و دبیر و سفیر کبیر

پدر حکمران و پسر حکمران

دعا گوی سلطان صاحبقران

از این ملّت سرشماری شده

که نصفش از ایران فراری شده

بنادر تهی گشته از مرد و زن

به عمّان تا مسقط و تا عدن

از این بیست میلیون نفر بیش و کم

که هستند در زیر بار ستم

گدا هیجده میلیون و نیم تن

بقیه گدا پرور و گور کن

***

تنی چند مزدور کشور مدار

گدا و گرسنه هزاران هزار

مکیده هر آن خون به رگهاستی

پر از اشک و خون، می به میناستی

به تن کرده شولای گرم شبان

درون رمه، گرگها چون سگان

هر از چند یک سر شماری کنند

که یعنی به شه جان نثاری کنند

رسانند تعداد ملّت به بیست

که یک تن از آن بیست آزاد نیست

به جز چند کشورمدار دنی

همه نا خوش و مفلس و مردنی

زبان ها درون  کام ها سوخته

دل از غم پریشان و لب دوخته

به ظاهر دم از دین و ایمان زنند

همی بوسه بر جلد قرآن زنند

همه کار و کردارشان ضدّ دین

خلاف اصول کتاب مبین

به ظاهر  دم از حبّ حیدر زنند

دم از جنگ صفیّن و خیبر زنند

ستایند مولا به صوت جلی

ولی در عمل ضدّ عدل علی

ز اشک یتیمان قدح درکشند

سپس بانگ الله اکبر کشند

به مسجد گهی روضه خوانی کنند

به خلوت درون آنچه دانی کنند

شمارند سرهای درماندگان

که گویند ای مردمان جهان

منم آنکه سالار این ملّتم

چنین ملّت غرقه در ذلّتم

به پندارشان خلق روی زمین

همانند این خلق ذلّت قرین

درون دوزخ جهل کور و کرند

گرفتار حمقند، خوش باورند

منم آنکه درکاخها روز و شب

شوم مست و سرخوش زآب عِنب

منم آنکه این ملّت لخت و عور

مطیعند و شاکر چون اهل قبور

یکایک همه بندگان من اند

دعاگو پرستندگان من اند

***

شمارند سرهای سرسامیان

رسانند بر گوش خلق جهان

که افزوده فوج غلامان من

نگر بر شکوه و فر و شأن من

به بین  کاندرین کشور و بوم و بر

شده چند میلیون گدا بیشتر

فزون گشته اتباع ایران من

سراسر مطیع و ثناخوان من

فروغ فراست به بین در سرم

که افزون شده مردم کشورم

من  آنم که از پرتو خدمتم

شده بیست میلیون نفر ملتّم

وطن آغل است  و منم چوبدار

حشم ها ، غنم ها، هزاران هزار

که من صاحب این همه برده ام

بدین قوم سالار و سر کرده ام

به پندار این کور دل  رهبران

بخواب اندر هستند خلق جهان

ندارند تشخیص و معیار لاف

ندانند فرق درست از گزاف

چو کبکان فرو برده در برف سر

ز صیّاد سر در کمین بی خبر

***

گروهی فرا گرد یک تاجدار

در آورده از جان ملّت دمار

همه در زبان جان نثاران او

ولی در خفا دشمن جان او

سپرده وطن را کف یک امیر

چو بر دست دشمن گروهی اسیر

گروهی که نی شرم و آزرمشان

نه وجدان و نی دین و نی شرم شان

***

الا ای سخندان دانای توس

ستایندۀ رستم و اشگبوس

تو گوئی در ایران نبوده گدا

و یا بوده نادیده چشم شما

گدا چون نه دربار دارد نه تخت

نه دیهیم دارد نه دینار و  بخت

نکردی به شهنامه یادی ازو

"تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!"

تو می نالی از جور محمود شاه

که ننهاده برسرت زرّین کلاه

تبه ساختی لحظه های حیات

به شهنامه در نظم آن ترّهات

که سودابه در حجله چون کام داد

به گودرز ساقی چسان جام داد

که تهمینه و تهمتن در زفاف

چه کردند با پرده های عفاف

تهمتن چرا کشت فرزند را

همان گرد سهراب دلبند را

به بیژن منیژه چسان بوس داد

کلید در گنج ناموس داد

ستودی شریران سفّاک را

مجانین جبّار بی باک را

ز هر یاوه گو یاوه ها یافتی

وز آن پود و تار سخن بافتی

دریغا دریغا ز عقل حکیم

وز آن طبع وّقاد و فوز عظیم

که یک عمر تصویر دیوان کند

فدا عمر در راه شیطان کند

***

الا روستا زادۀ بی نوا

پدر در پدر ژنده پوش گدا

نبودی مگر آگه از حال خلق

ز تاراجگرهای اموال خلق

بدوران محمود کشور گشا

وطن بود پر، از فقیر و گدا

دو همسایه محتاج یک قرص نان

پر از خمّ می قصر محمود خان

در این ملک هر پست غرق گناه

گذشته ز دریای خون گشته شاه

ز اشرار این ملک یک تن شریر

یله داده بر تخت و تاج و صریر

ستم پیشه ای جاهل و جان گران

شده رهبر و اعقل عاقلان////

الا ای سخن دان تاریخ ساز

بدین ماجرا کن ز نو دیده باز

جهانندۀ رخش در کار زار

به بوم و بر و جیش اسفندیار

ندیده به جز شاه در بارگاه

فرو دوخته دیده از اشک و آه

الا شاعر فحل هنگامه ساز

پی بیژن اندر شکار گراز

دریغا از آن رنج جانکاه تو

وز آن سینه سوزان پر آه تو

که سی سال در وصف هر بد سگال

گشودی به اوج سخن پرّ و بال

به حال تو ای مرد میهن پرست

به دوران آن شاه سفّاک و پست

چو ابر بهاران بباید گریست

که در چشم محمود آرزم نیست

گدا نالد از بهر یک لقمه نان

و یا می دهد بهر یک لقمه جان

گدا گرچه دارای طبع دنی است

پریشان و ژولیده و مردنی است

تو هم گر گدا بودی و تنگدست

چنان می شدی صاحب طبع پست

که گر کس نمودی به رویت نگاه

همی داد کفّارۀ این گناه

به حکم خدا جان سپردن به رنج

به از ناروا گفتن از بهر گنج

قدم رنجه فرما بزابلستان

به بین آل و اولاد رستم چه سان

به کوی و به برزن گدائی کنند

بسی کار زشت و جنائی کنند

سخن را برای درم گفته ای

نه بهر نژاد عجم گفته ای

***

گدا کیست دهقان یغما شده

تنش زیر بار ستم تا شده

گدا کیست پامال نامردها

گدا کیست خاکستر دردها

گدا کیست تعبیر خواب قرون

به پای خرد قید جهل و جنون

گدا کیست شاهین میزان داد

عبارات قانون به طوفان باد

گدا کیست محصول دشت ستم

به بزم ستم درد صهبای غم

گدا کیست تعبیر آن خواب ها

که دیدند در کاخ ارباب ها

***

من این را نوشتم که داند گدا

گدا را گدا نافریده خدا

خدا را نگوید دگر ناسزا

مرا از چه کردی گدا ای خدا

گدا حاصل جور و بیدادهاست

گدا خرمن ظلم  شدّادهاست

تو ای زادۀ کوروش و داریوش

تو ای شهره در دانش و عقل و هوش

چرا این چنین ننگ عالم شدی

گرفتار اندوه و ماتم شدی

چه شد ای فلات فراخ و غنی

سراسر پری از گدا مردنی

چو بینم گدا با گریبان چاک

بنالم به درگاه یزدان پاک

الا ای خدای مه و مشتری

بیفکن اساس گدا پروری

دریغ از تو ای خاک ایران زمین

که هستی به اندوه و محنت قرین

به جای هژبران شیر اوژنت

دلیران و گردان خصم افکنت

گدا بی حساب و گدا بی شمار

فزون از هزار و هزار و هزار

***

به سالی هزاران تن از قائنات

ز جور علم می شود عور و لات

همه این گدایان که دهقان بُدند

همه صاحب کشت و سامان بُدند

ز عدوان ارباب و اصحاب زور

شده لات و آواره و لخت و عور

به حال گدا شاه ایران زمین

چو من روز و شب هست زار وغمین

یکی کور گردیده از آبله

یکی ناقص الخلقه از قابله

مپندار منظور من از گدا

فقط هست آنکو به راه خدا

گشاید کف سائلی پیش کس

کند خویشتن کم ز خاشاک و خس

همه کارمندان دولت گداست

جز آنان که وابسته بر اغنیاست

ز شهریور بیست تا سی و شش

گدا پروری گشته کار و کنش

***

دریغ از تو ای آفتاب بلند!

که می پرورانی گدا و نژند

گدا ای گدا ای گدا

مبادا به کامت جهان گرددا

گدا پروران را به نام و نشان

کنون باز گویم در این داستان

نخستین وزیری که نامش ”علاست“

که بر ملّت ما بسان بلاست

شعاری به غیر از گداپروری

ندارد بدو گر نکو بنگری

”......“ دشمن حامی ملت است

در ین دشمنی ها بسی علّت است

”.....“ مجری امر بیگانگان

”......“ دشمن جان فرزانگان

”.......“ حامی جور و عدوان و زور

چو خفّاشها دشمن نور حور

وزیری که چون افعی هفت رنگ

ویا در پلیدی بسان نهنگ

زند نیش هر لحظه بر جان ما

نماید تبه ملک ایران ما

بظاهر یکی مرد نیکو منش

بباطن چو اهریمن بد کنش

مقامات حسّاس پر آب و نان

سپرده به اقوام و خویش و کسان

ز بنیاد ایران ز ثابت پاسال

ز بهساز و پی ساز و چاه و کانال

همه ساله سود کلان می برد

بنام فلان و فلان می برد

ز دریا و صحرا و هامون و دشت

ز مازندران و ز تبریز و رشت

ز راه مراغه و یا شاهرود

ز سدّ کرج یا به زرّینه رود

خلاصه ز خشک و تر و طول وعرض

ز هر چه درین ملک آید بفرض

کسان ”.......“ می برد سود آن

اَبَر چشم ملّت رود دود آن

وکالت بمجلس و یا در سنا

نه بیند کسی تا نخواهد ”......“

کسی را ”.....“گر مقامی دهد

نه بهر رضای خدا می دهد

هر آنکو بملّت خیانت کند

”......“ دائم او را حمایت کند

***

الا ای شهنشاه ایران زمین

شهنشاه با دانش و داد و دین!

بدانسان که ابر سیه فام و چهر!

شود مانع تابش نور مهر!

تو چون آفتابی و ملّت چو کشت

...... تیره ابریست منحوس و زشت

شها ملک را مرد دانا گزین

بقاف اندرون جای عنقا گزین

چرا مردم کشور شهریار

بدینسان شده سیر از روزگار

ز هستی همه جان به لب آمده

چو بیمار شب سر به تب آمده

همه عاصی و غمگن و اشکبار

چو جیش وبا دیده در کارزار

زر اندوز ها تا وزارت کنند

وکیلان مجلس تجارت کنند

در این ملک جز بستگان ”......“

قرین غمند و اسیر بلا

هر آن کس که تقوا ندارد به دل

نشاید بکاری مگر کار گِل

که تقوی عناندار نفس است و جان

امان از هیون بدون عنان

کسی را که تقوا عناندار نیست

بکار وزارت سزاوار نیست

کسی را که تقوی بود رهنمون

نگردد به شیطان نفسش زبون

کسی را که تقوی بود رهبرش

به بیگانگان چون دهد دخترش!؟

که از بهر یک بدره پول طلا

کند خدمت دیگری بر ملا

چو تقوی شود کارفرمای مرد

نگردد رخ مرد از شرم زرد

همه هر چه فرمان حق آن کند

تن و آز را بندۀ جان کند

ترازوی وجدانش میزان بود

گزینش به فرمان وجدان بود

وکیلان مجلس نه تنها بدند

پلید و فرومایه تر از ددند

همه مرده خوار و گدا پرورند

اگر چه خود از هر گدا بدترند

ببازار این مهره بازان مبر

متاع کمال و قماش هنر

فضیلت میاور که خوارست فضل

گرامیست کالای هذیان و هزل

***

چرا باید ایرانی شاه خواه

شود عاصی و یاغی و ”دادشاه“

چو پروا کند عقده های روان

بسان یکی کوه آتشفشان

بکوبد چنان مغز گردن کشان

که پولاد کوبند آهنگران

روان های مجروح هر نیمه شب

سوی آسمانها گشایند لب

که ای داور عاری از هر غرض

بری از عناد و لجاج و مرض

مرا داده ای بهره ای از خرد

که بشناسم از یکدگر خوب و بد

چنان دان که بر سینه مام وطن

دو پستان بود همچو پستان زن

دهد شیر  از آن جان و تن پرورد

تن و جان برای وطن پرورد

همه کودک و نور چشمان خویش

دهد بهره از شیرۀ جان خویش

بسان یکی مادر مهربان

همه مهر ورزد به نوباوگان

شب و روزشان پاسداری کند

مه و سالشان غم گساری کند

پس آنگاه این مهرپرورده ها

شمائید بهر وطن سرفدا

میان دو کودک اگر مادری

به تبعیض و رشوت کند داوری

یکی را دهد نوش و شهد و لبن

همی پروراند بوجه حَسَن

یکی را دهد حنظل و چرک و خون

جفا ورزد از حد و میزان برون

یکی را بپوشد پرند و حریر

اگر عور در سورت زمهریر

یکی را به گهوارۀ عیش و ناز

دگر را به سردابه سوزد گداز

یکی از زمان تولّد وزیر

وزیر و دبیر و سفیر کبیر

یکی از زمان تولّد فقیر

فقیر و فقیر و فقیر و فقیر

یکی را به ایوان زرّین مقر

یکی در سیه چال قصر قجر

یکی را دهد آن قدر سیم و زر

که بیرون بود از حساب و ثمر

یکی را دهد آن قدر رنج و غم

که فارغ بود از غم بیش و کم

چنین کودک عاصی و خشمگین

چه دارد به دل جز غم درد و کین

چنین کودک عاصی از روزگار

به اعصاب ناراحت و قلب زار

نخوانده ز مادر الفبای مهر

کجا مهر ورزد به زیر سپهر

هماره گریزد به همسایگان

پناهنده گردد به بیگانگان

غرضهای همسایه اجرا کند

که تا عقدۀ قلب خود وا کند

به بنیاد و کاشانه آتش زند

ز کانون بی مهر پی بر کند

هماره بود در پی انتقام

ز بی رحم اخوان و بی مهر مام

چو دریای طوفانی خشمناک

کند کشتی و ناخدا را هلاک

بسان یکی زخم خورده پلنگ

همی خون فشاند ز دندان و چنگ

***

الا ای وطن مادر پیر ما

عدوی تو آهوی نخجیر ما

چرا باید از پاک دامان تو

و یا زان یکی شیر پستان تو

تنی چند  بینند مهر و صفا

هزاران نفر زهر و جور و جفا

فرومایگان غرق در عیش و جاه

خردمند نان جوید از قرص ماه

شها شانزده سال هر  روز و شب

نبستی ز اندرز و اندوه لب

که بر ملّت عور و مفلوک و زار

کجا دارد این سلطنت افتخار

همه درس انصاف دادی و داد

همه گوش پرویزن و گوش باد

چو اندرز پیران به اطفال گیج

چه بخشود اندرز شاهانه هیچ

همه دست بر سینه در پیشگاه

چو زهّاد و اوتاد دور از گناه

ولی کارشان دزدی ظلم و زور

شب و روز سرگرم عیش و سرور

بظاهر همه غمگسار وطن

بباطن همه خصم یار وطن

چو خواهی به سامان رسد کارها

بفرما که بر پا شود دارها

بفرمان قانون و شرع نبی

تنی چند از این زورگوی قوی

ازین مرده خواران دور از خدا

ز انصاف و آیین و ملّت جدا

ازین میلیونرهای میهن فروش

ازین بی خرد های بی عقل و هوش

ازین مالکان دوصد دهکده

که دهقانشان هست یغما زده

ازین سفله سرمایه داران دزد

که خواهند بر پاس دزدیش مزد

رها کن گریبان این مرز و بوم

ز چنگال این چند تن جغد شوم

نه دیگر کس  عاصی و یاغی شود

به قانون کند پشت و طاغی شود

نه کس گوش بر مکر بیگانگان

زند آتش از خشم بر خانمان

شود بیست میلیون نفر جان بکف

برای دفاع وطن صف به صف

همه یکدل و یکسر و یک صدا

نمایند جان را به میهن فدا

***

زمستان رسید ای گدایان عور

گدایان افتاده در قعر گور

تگرگ و یخ و برف و باران و گل

زکام و گریپ و برنشیت و سل

کمر درد و  دل درد و سردرد و پا

بدون طبیب و بدون دوا

به همراه آورده مر  ارمغان

برای شما روستا زادگان

بدانگونه که جان عرش خدا

همی لرزد از ظلم و جور و زنا

بدانسان که سوزد شرار جحیم

تن بندگان خبیث و لئیم

بلرزد همی استخوان تنت

بکیوان رسد ناله و شیونت

بدانسان که از  سورت زمهریر

شود منجمد جان مرد شریر

بدانگونه که برگ بید و چنار

بلرزد ز طوفان و باد و بهار

بدانگونه  که قلب طفل یتیم

بلرزد ز اندوه و امید و بیم

چو اطفال معصوم خاک پروس

که لرزید از چکمه پوشان روس

بدانسان که فردوسی پاک راه

بلرزید از بی وفائی شاه

زند لرزه بر جان و اندام تو

کند تلخی مرگ برکام تو

***

ولی از برای خدازادگان

خدازادگان کدخدازادگان

برای پری پیکران حرم

پری پیکران ”......“ و ”......م“

خز و قاقم و پرنیان و سمور

می و خنده و بزم عیش و سرور

تذرو و گوزن و”براندی“  چنین

ز مازندران و ز ماچین و چین

ز پاریس و لندن ز بلژیک رم

ز کاشان و تبریز و کرمان و قم

چنان دان وطن هست چون خانه ای

در آن خانه بسیار کاشانه ای

بکاشانه ها چند میلیون  نفر

یکایک گزیده مکان و مقر

چو افراد یک خاندان فرد فرد

ز خرد و بزرگ و ز بانو و مرد

همه چشم بر التفات پدر

همه دیدۀ انتظاران بدر

پدر هر یکی را بجان پرورد

ز الطاف او جملگی´بر ´برد

***

سزا باشد آیا در این خانمان

یکی غرق ماتم یکی شادمان

یکی مست در بزم عیش و سرور

یکی نیم جان خفته در قعر گور

یکی در ثریّا یکی در سرا

یکی شاد و دیگر اسیر بلا

یکی رفته از هوش در بارها

یکی چون ددان هشته در غارها

ز سرما یکی توله سگ در بغل

در خانۀ مفتخوار دغل

هزاران نفر از زمان فرنگ

همه کاره و گونه گون رنگ رنگ

بدانسینگ ها مست و عریان و عور

پی عده ای خائن بی شعور

شبان تا سحر شور و غوغا کنند

همه پول این خلق یغما کنند

بیک بوسه شان نورچشمان نثار

نمایند نَه ده نَه صد نَه هزار

بیک گوشۀ شهر آواز نی

دگر گوشه تاراج سرمای دی

درون کاخها بزم شمع و شراب

به بیغوله ها نقشۀ انقلاب

یکی میشود عنصر توده ای

یکی میشود شیره ای دوده ای

الا پروریده ز شیر ستم

دمی جز به عشرت نیاورده دم

نجسته مقر جز بدوش لله

نداده بجز کوه ثروت یله

بدل بوده گر یاد حبّ الوطن

چو مهر نگاران سیمین بدن

چه دانی که من چیستم کیستم

چسان در وطن قرنها زیستم

به پندار تو من که خربنده ام

ز گهواره تا گور جان کنده ام

ز کیهان همین بوده تقدیر من

بدیوان تقدیر تصویر من

مرا فتنه و مکر جادوگران

بسود تو در جهل و خواب گران

فرو برده بودند طی قرون

بصد ها خرافات و مکر و فسون

بما گفته بودند در آسمان

بود طالع مردمان جهان

اگر نحس بد طالع بنده ای

چو من بندۀ لات و شرمنده ای

بدان ناسپاسی به بی حاصلی است

نشانی ز کژطبعی و بد دلی است

بما گفته بودند صبر و ثبات

بود باب فتح و کلید نجات

نجات از چه دامی و فتح کجا

چه فتح و حَرَج بر اسیر بلا

من این را نوشتم که داند گدا

گدا را گدا نافریده خدا

که شرح مکافات درماندگان

نگنجد به جوف نی زرنشان

گدایی سرانجام نادانی است

پس افکند مام گران جانی است

دریغ از بشر کز برای دو نان

به همچون خودی برگشاید زبان

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 02 بهمن 1391 ساعت 05:44