• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 51 مهمان آنلاین داریم
خانه حماسۀ هیزم شکن زنی می زاید
زنی می زاید مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
یکشنبه, 14 آبان 1391 ساعت 17:48

 

زنی می زاید

 

قابله حیرت زده خزیده بکنجی

شیون زائو دریده پردۀ شب را

بر سر بالین زن ولو شده مردی

بین دو دندان فشرده گوشۀ لب را

بذر امیدی بشوره زار نشانده

از سر کار آمده لهیده و خسته

تاول پایش میان ره ترکیده

پاره ای از پیرهن بریده و بسته

نذر نموده که گر که جان برد از مرگ

زین خطر ز ایمان جنازۀ زائو

هر شب یکشنبه تا نظیر چنین شب

پیش پدر سر نهد به قبّۀ زائو

وای خدایا بداد بندۀ خودرس

ایکه یگانه پناه درد کشانی

رشتۀ جانم ز هم گسیخت خدایا

ایکه شفابخش دردهای نهانی

قابله از اوستای پیر قدیمش

هر چه بخاطر سپرده بود همان کرد

شیون زائو بلند گشت و فزون شد

قابله درمانده شد، دگر چه توان کرد

گاه ز تبخیر کاه کهنه مدد خواست

پیکر زائو تمام خیس عرق شد

قلب پر از التهاب و لرزش بیمار

دم بدم آشفته و دچار قلق شد

گوئی این زایمان رنج قرون است

با همۀ جثّه ثمین و عظیمش

گم گشاده ز بطن مام نحیفی

با همۀ جنبش و عذاب الیمش

یا نه که این بخت بردگان جهان است

خفته در اعماق دیدۀ ابدیّت

یا ز بهائم نشسته خوی بهیمی

طی قرون در طبیعت بشریّت

قابله در این گمان که لاشۀ نوزاد

مرده و وارونه گشته در رحم مام

بی خبر از آنکه زایمان نوابغ

بر شدن کوههاست از دل اجرام

سلسله ها زار میزنند به ستخوان

کودک امیدشان مباد بمیرد

یا که سرِزا روند مادر و نوزاد

قابله را یا که خواب یأس بگیرد

مرد پراکنده دل ز قابله پرسید

طفل اناث است یا که جنس ذکور است

قابله ابرو کشید و چین بجبین زد

یک پسر مردنیّ پر شر و شور است

دست دراز و دماغ پهن و دهن کج

حنجره باریکتر ز گردن لک لک

گونه فرورفته چشم گود نشسته

داد و هرای و فغان و سرفۀ تک تک

وه که درین بازوان لاغر و باریک

زور خدائی نهفته است خداوند

قدرت بگشودن تمام گره ها

هر چه که در دست و پاست سلسله و بند

مژده بلا دیدگان که قابله خندید

قافله از وادی امید برآمد

شام سیاه بدون صبح سیاهان

از افق مشرق سپید سرآمد

زآنهمه رنج و عذاب و مرگ مجسّم

جان بلب شب رسید تا سحر آمد

تیشه زنی تا بزاید از رحم رنج

جان بلب بردگان دربدر آمد

از رحم پر نتاج زال زمانه

لحظه بلحظه ز لطف آنکه دمد دم

قافله تا قافله به عرصۀ هستی

گام فرا  مینهد سلالۀ آدم

یکتن از آن خیل خیل خیل خلائق

آیت نورانی خدا بزمین است

آنکه دمش را دمیده از دم تقوی

آنکه پرستار هرچه قلب غمین است

مشعله داری اگر نبود بظلمت

راهنمائی اگر نبود در این راه

قافله ها را که میرساند بمقصد

زین ره بیراهه پر از خطر و چاه

تیشه بدستی اگر خدا نفرستد

سلسله ها را کسی که برگسلد کو

بت شکنی گر که جان نثار نسازد

پنجۀ زور بتان که برشکند کو

طی کند این راه را که خیل مسافر

سال پی سالهای سال برآید

قافله ها تا بقعر چاه نیفتند

خضر رهی ره شناس از سفر آید

تا مزۀ فقر و رنج را نچشاند

دایۀ حرمان برهبران خلایق

در پی و پیمانشان قوام نگیرد

قدرت بگسستن تمام علایق

تا بدلِ استخوانشان نه نشیند

نیش جگر خای فقر و سوز زمستان

دمبدم از جانشان شراره نخیزد

نیمه شبان از فغان دخمه نشینان

بین هزاران هزار رود روانه

پر شده از قطره های رام رونده

قطرۀ دریا دلی خموش و خروشان

با هیجان عظیم و طبع جهنده

قطرۀ آتش نهاد مشعله افروز

شعله کشد سرفرازد از دل دریا

همچو درخشنده آفتاب پس ابر

همچو فروزنده نور عشق بسینا

حال و حرارت دمد به قالب هستی

سرمۀ عفّت کشد بدیدۀ حوّا

جامۀ شرم و وفا بقامت آدم

شور جوانی دهد به بیوۀ دنیا