• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 56 مهمان آنلاین داریم
خانه حماسۀ هیزم شکن برگور مادر
برگور مادر مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
دوشنبه, 15 آبان 1391 ساعت 20:41

 

بر گور مادر

 

مادر به شیر پاک تو سوگند میخورم

سوگند بر جلال خداوند میخورم

سوگند بر کسیکه تنش بر فراز دار

سوگند بر کسی که سرش زیر تاج خار

یک لحظه از محبّت انسان جدا نشد

یکدم جدا ز خدمت خلق خدا نشد

بر آفریدگار جهان و جهانیان

بر رازهای موج زن اندر نهان جان

بر نور پر فروغ حیات آفرین شید

بر آرزوی قلب یتیمان صباح عید

بر زخمهای مانده بجا روی شانه ها

از تسمه های تفته و از تازیانه ها

بر آه مادری که سر تربت پسر

بی اختیار خاک سیه میکند بسر

بر آخرین نگاه کنیز حرم سرا

بر روی خواجه باشی  بی شرم و بی حیا

بر اشکهای گونۀ پژمان شهرزاد

بالای رخت خواب یکی دیو بدنهاد

بر کودکان زار زده قعر دخمه ها

بر قلب مادران زده از گریه زخمه ها

بر ندبه های روح غلامان بی زبان

در پشت پرده های حرمخانه های خان

بر نطفه های سقط شده بطن مادران

از بیم برده دار ستمکار بی امان

بر واپسین نگاه تو بر روی خواهرم

بر اشکهای پاک تو بیچاره مادرم

بر گونه های سوختۀ شوهرت قسم

بر پلک های دیدۀ پرگوهرت قسم

سوگند بر سپیدی موهای نوجوان

از فرط غصّه گوشۀ زندان سپرده جان

سوگند بر نفس نفس برده های پیر

ناز اجل کشیده و از عمر خویش سیر

بر شرم آن پدر که شب عید بی نوا

پایش نمیرود که تهی دست چون گدا

با کودکان منتظرش روبرو شود

اطفال خواستار هدایا ازو شود

مادر قسم به تاول پای اسیرها

زیر عماری صنمان امیرها

سوگند بر تأثّر و بر رعشۀ رحیم

از سیلی لئیم برخسارۀ یتیم

بر بینوائی پدرم بهر خانه ای

آواره همچو لک لک بی آشیانه ای

از دشت ها بدشت و از کوهها بکوه

جانش رسید بر لب و از عمر بر ستوه

بر اشکهای او گه تابوت ساختن

بر وای وای گفتن و چکّش نواختن

سوگند میخورم بسر گور سرد تو

بر ندبه های روح پر از رنج و درد تو

تا هر دقیقه ای بجهان زندگی کنم

پیکار با اسارت و شرمندگی کنم

اندیشه ای نداشته باشم ز جان خویش

جز حق نیاوردم سخنی بر زبان خویش

تا چون تو مادری بسیه کلبه های سرد

شب را چو مرغ شب ننماید سحر ز درد

تا چون تو رنجدیده نیاسوده مادری

ننهاده روزی بالش آسودگی سری

جان نسپرد به کلبۀ بی سقف و بی دری

تا کودکی نگرید بر گور مادری

تا شیونی نخیزد از بام و روزنی

از رنج احتضار چو تو بینواز نی

تا پیر سالخورده چو بابای من دگر

نبود نواله اش همه خونابۀ جگر

مادر، قسم به بانگ مناجات زاهدان

بر مویه های نیمه شب جان عاشقان

بر آخرین وصیّت عیسای مهربان

در آخرین سپیدۀ عمرش به محرمان

بر لای لای تو شب دیجور مرگبار

از فقد شیر با تن تب دار و اشکبار

یا در جوار تربت پاکت روم بخاک

یا لوث بردگی کنم از لوح خاک پاک

یا سر دهم براه بلا دیده بردگان

یا بردگی برافکنم از ساحت جهان

یا دودمان برده فروشان فنا کنم

یا در ره نجات بشر جان فدا کنم

مادر، قسم به رعشۀ آهوی نیمه جان

از ضربت خدنگ رسیده بر استخوان

بر ضجّه های مادر ماتم گرفته اش

بر قلب وای وای زن غم گرفته اش

بر اشکهای دیدۀ شب زنده دارها

دربند و زجر سلسلۀ برده دارها

بر انفعال روح سیاهان پاکدل

گردن نموده کج بر ارباب منفعل

بر دلقکیِ دختر رقّاصۀ سیاه

هنگام نیش خند عروس چو قرص ماه

بر بانگ بامدادی ناقوس ها قسم

یعنی به بانگ رحمت روح خدا قسم

بر ذرّه های له شدۀ ستخوان ساق پای

بر گور کبریائی فرعون خیره رای

بر دختری که صاحبش از بهر مشتری

با جبر و زور داده بدو درس دلبری

شاید شود پسندۀ دلّال برده دار

یا در حراج برده کسی را کند شکار

یا از حیات محو کنم فرق رنگها

میزان شود ترازو و یک وزن سنگها

یا مردوار بار بلا کشم بدوش

یا جام مرگ را بنمایم چو شهد نوش

یا روی بردگی خط بطلان فراکشم

یا تا که زنده ام همه بار بلا کشم

تبعیض را برون کنم از صحن زندگی

تا ریشه کن شود ز طبایع درندگی

یا ریشه های کینه برآرم ز سینه ها

یا سینه را کنم هدف تیر کینه ها

یا غول جنگ خنجر برّان کند نیام

یا اژدرهای مرگ تنم را کشد بکام

یا سرنوشت خلق سپارم برایشان

یا جان کنم نثار درین ره برایشان

یا مرغوای جغد بویرانه های جنگ

قلب خدای جنگ و جنونرا کند چو سنگ

یا عندلیب مهر بشاخ امید صلح

بر قلبهای مرده رساند نوید صلح

سوگند میخورم بشهیدان راه حق

بر پرچم و شکوه امیر سپاه حق

بر آبروی ریخته از روی رادمرد

بر بیوۀ سیاه کلیسا نموده طرد

بر بوریا نشین نگشته بزور خم

بر قاصدان حامل زر کرده رخ دژم

برای خدا خدا چه کنم های مادران

هنگام شیر دادن اطفال نیمه جان

بر تیر طعنه های سفیهان ناصره

بر قلب پر ز عاطفۀ مام باکره

یا بسپرم حکومت مردم بدست خویش

یا بر جبین مرگ نویسم شکست خویش

مادر، تو شاهدی که چه شبهای بی سحر

نغنوده ام ز شیون اطفال بی پدر

از ضجّه های سلسله بر پای بردگان

نالیده ام چو محتضران تا سحرگهان

از انفعال چشم سیاهان در آینه

هر لحظه کرده ام غم خود را معاینه

از نفرت نگاه پریچهر دلبران

بر شرمگین عذار سیاهان مهربان

قلبم چو تیر خورده بدل برّه آهوان

هر دم هزار نیش بلا کرده نوش جان

هر لحظه هر دقیقه در اعماق بیشه ها

هر تیشه ای نواخته ام بیخ ریشه ها

چندین هزار بردۀ بر دست سلسله

چندین هزار پای پرا از زخم آبله

داده دفیله از دم برّان تیشه ام

لرزانده استغاثۀ شان جان و ریشه ام

سوگند بر شکست و تقلّای عاشقان

پیش رقیب خم شده و خواسته امان

بر جوهر نبوغ جوانمرگ نابغه

بر زور قهرمان نداده مسابقه

بر شاعری که دیده و فکر و خیال او

در راه صلح گشته نکال و وبال او

بر لاشه های مانده بآوردگاهها

بر چشم لاشخوار سپرده نگاهها

بر زرق و برق سینۀ مغرور فاتحان

کز خون نموده اند مزیّن بساط خوان

بر بانگ کوس و رعشۀ اندام کودکان

شبهای ایلغار و هجوم حرامیان

بر دیهقان سوخته محصول وامدار

مطرود اهل قریه پریش و عیالوار

از منجنیق گشته رها تخته سنگها

لرزانده قلب قلعه گیان گاه جنگها

یا پشت و پا زنم بسراپای زندگی

یا بگسلم بفضل خدا بند بندگی