• رنج باغبــان
  • جدل در ملکوت
  • دهقــــان نـــامه
  • گــــدا نــــامه
  • حماسه ظلمت شکن
  • حمــاسه خاوران
  • حماسـه هیزم شکن
  • لالــه های قافلانکوه
  • امیـــر کبیـــر
  • خـــادم نـــادم
  • چنین گفت بودا
  • آلبرت شوایتزر
  • کلیات بسیج خلخالی

در باب حماسه هیزم شکن

بسیج خلخالی خالق اثر معروف حماسه هیزم شکن است

در سال 1345 این کتاب به عنوان نامزد جایزه ادبی نوبل معرفی می گردد به دلیل اینکه کتاب به زبان فارسی نوشته شده بود در کمیته نوبل مورد بررسی قرار نگرفت ولی دانشگاه تهران که یک مرجع مهم علمی بود این اثر را مستحق دریافت این جایزه دانسته است.

 

استاد عبدالله باقری (فرزانه ‏پور) متولد 1292 در تهران است و یکی از اساتید بنام هنر تذهیب ایران زمین است که تذهیب اثر معروف حماسه هیزم شکن از شاهکارهای او محسوب میشود .

 

استاد محمد تجویدى متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، فرزند محمدهادى تجویدى، استاد نقاشى هنرهاى زیبا و از شاگردان کمال ‏الملک نقاش بزرگ قاجار بود.

محمد تجویدى حدود صد و بیست جلد کتاب از دیوان‏ هاى شعراى ایران همچون سعدى، حافظ، بابا طاهر عریان، فردوسى و دیگران را به تصویر کشیده است.

تجویدى تصاویر کتاب حماسه ‏ى هیزم ‏شکن اثر بسیج خلخالى را بهترین اثر خود مى ‏انگارد.

حاضرین در سایت

ما 42 مهمان آنلاین داریم
خانه حماسۀ هیزم شکن داستان آسمان
داستان آسمان مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
یکشنبه, 05 آذر 1391 ساعت 20:02

 

داستان آسمان

 

آسمان ز آغاز بحر بیکران نور بود

زین غبار آلودگی و تیرگیها دور بود

چون دل عارف هماره حیطۀ الهام بود

چون رخ دانا همیشه ساکت و آرام بود

چون سرشک دیدۀ عاشق زلال و صاف بود

چون نگاه ساقی بزم صفا شفّاف بود

چون زمین مزرع امیّد حاصلخیز بود

چون هوای وصل یاران دلکش و غمریز بود

چون خیال صلح جویان عاری از نیرنگ بود

چون جبین خوبرویان باز و بی آژنگ بود

چهر ماه اینگونه سیلی خورده و غمگین نبود

قرص خورشید اینچنین تفّیده، خشم آگین نبود

جلوه گاه ساکنان اختران و ماه بود

جمله از حال دل نوع بشر آگاه بود

چون فضای معبد"دلفی" پر از آواز حق

چون خرابات مغان بی پرده بودی راز حق

حوریان در زورق زرّین خود پارو زنان

نغمه خوان در پهنۀ دریای نور بی کران

با بشر بودند چون همسایگان مهربان

بیدریغ از بخشش کالای عشق و نقد جان

میفرستادند از بهر بشر از آسمان

همره پیک امید و نور هردم ارمغان

در کف ناهید رامشگر رباب و چنگ او

زهرۀ خنیاگر اندر رقص با آهنگ او

گاه بر زرتشت میدادند رمز نیک و بد

گاه میگفتند بر بودا رموزی از خرد

گاه شمعی از فروغ حق بموسای کلیم

گاه مفتاحی ز حکمت ها به لقمان حکیم

گاه میبردند عیسی را به بزم آسمان

گه محمّد را بدیدار خدای لامکان

هیچ رازی زآسمانها بر بشر پنهان نبود

رعد غرّان، برق سوزان، ابر پر طوفان نبود

خلوت محبوب پیر "مهنه" و "بسطام"  بود

کوی یار رند "نیشابور" و "شیخ جام" بود

صاف و نورانی چو شبهای سماع "مولوی"

پرتو افشان چون فروغ شمس روی مثنوی

قلب انسان با سروش آسمان همراز بود

آری آری آدمی با حوریان دمساز بود

شب بشر میخفت آنها تا سحر چون وایکان؟؟؟؟؟/

شیر میدادند در گهواره بر نوباوگان

گربلائی روی می آورد بر نوع بشر

متحدّ بودند با هم از پی دفع خطر

زاندمی کاندر زمین پیکار و جنگ آغاز شد

با گناهان خلق و خوی آدمی دمساز شد

زاندمی کاهنگران شمشیر و پیکان ساختند

نیزه ها جنگ آوران بر سینه ها انداختند

اولیّن زندان نباشد آنزمان کاندر زمین

اهرمن بگرفت بر راه دل انسان کمین

قتل و خونریزی گریبان بنی آدم گرفت

اختران بر گور امیدّ بشر ماتم گرفت

ذرّه ذرّه دود و آه زجر دیده بردگان

طیّ اعصار و قرون بر شد به اوج آسمان

بوی خون از لاشه های مسلخ مرگ و قتال

دود باروت و غبار عرصۀ جنگ و جدال

تفّ آه و نالۀ شبگیر مجروحان جنگ ها

ضجّۀ روح گرفتاران زندانهای تنگ

بانگ نوشانوش بزم فاتحین جنگ ها

بوی سُکر آمیز جام فتح مرگ آهنگها

نالۀ جانسوز اطفال ز کف داده پدر

شیون جان عروسان سیه چادر بسر

همره بانگ و غریو و گاز و گوگرد و سعیر

غرّش توپ و تفنگ و کوس و کرنا و نفیر

برزخ مرآت پاک آسمان زنگار بست

ارتباط این جهان از عالم بالا گسست

حوریان قاصد فرستادند قاصد کشته شد

یک بیک بر خون پاک خویشتن آغشته شد

حوریان اندرزها دادند بی تأثیر بود

دوری از همسایۀ بد آخرین تدبیر بود

زندگی بر ساکنین اختران دشوار شد

هر چه حوری بود از همسایگی بیزار شد

روی ازین دارالجنایات بشر برتافتند

بر کُرات دوردست آسمان بشتافتند

در شب امضای منشور نجات بردگان

باز شد روی زمین دروازه های آسمان

حوریان بار دگر بالای این بام آمدند

تا بنوشند از خُم صلح و صفا جام آمدند

بر مبارک مقدم هیزم شکن گل ریختند

بر همایون سینۀ او لوح صلح آویختند

بوسه ها بر کلک اعجاز آفرین او زدند

طرّۀ آشفته اش را از جبین یک سو زدند

بر جبینش چهره سائیدند یک یک حوریان

زیر گوش او فرا خواندند یک راز نهان

راز از جان دست شستن، جادوانی زیستن

جرعه نوشیدن بجام حق ز خون خویشتن